تبلیغات
آموزش کشتی - تختی افسانه نبود
 
چهارشنبه 19 شهریور 1393 :: نویسنده : s nag

مطالب زیر از کتاب (تختی افسانه نبود) برای شما دوستان اماده شده است.امیدوارم از خواندن ان لذت ببرید و ان را سرمشق خود قرار دهید.

داستان جهان پهلوان غلامرضا تختی

غلام رضا میدانست که نبی، یک سروگردن از او بالاتر است. با این حال میخواست با او کشتی بگیرد .اگر این یکی را هم به زمین می زد قهرمان محل میشد. اما نبی با بقیه فرق می کرد ،قوی هیکل بود سیبیلی به پهنای دو انگشت پشت لب داشت همه بچه های محل از او حساب می بردند. چون شرور و اهل دعوا بود. در صورتی که غلامرضا ارام و خجالتی بود. به همه مخصوصا بزرگترها احترام می گذاشت عاشق کشتی بود و به کمک دست و پای بلند وپر زورش، حریفان را زمین میزد.

آن روز بعدازظهر بچه ها دور تا دور زمین خاکی محل ایستادند و منتظر شروع کشتی ماندند. غلامرضا لباس هایش را در اورد فقط یک زیر پیراهن به تن داشت پاچه های شلوارش را رو به بالا تا زد و کمرندش را محکم بست.

نبی طرف دیگر زمین آماده ایستاده بود و بازوهایش را مالش میداد. داور هر دو را به وسط زمین دعوت کرد. دل غلامرضا تاپ تاپ میزد. چند نفر روی پیتهای خالی روغن نباتی می کوبیدند. نبی جلو امد مثل جاهل های محل سیبیلهایش را می جوید. غلامرضا به رسم ادب دستش را برای فشردن دست او دراز کرد. نبی ضربه ای به پشت دست غلامرضا زد و اهسته پرسید چه طوری غلام تنبل؟

غلامر ضا حرفی نزد دستش را پس کشید ونگاهش را به چشم های نبی دوخت. مراقب بود که دست نبی به پاهایش نرسد. شاخ به شاخ شدند و در حالی که هم دیگر را هل میداند دور هم چرخیدند نبی که به خودش اطمینان داشت، برای گرفتن پاهای غلامرضا شیرجه رفت اما او پاهایش را عقب کشید و نبی با کف دست روی زمین افتاد. خواست خود را جمع و جور کند اما غلامرضا به پشتش پرید و پاهیش را میان پاهای او قلاب کرد و با دست دیگر کتفش را تاباند.  نبی یک وری شد یکی از شانه هایش روی خاک بو د.غلامرضا رهایش نکرد و بر کتف و پاهای او فشار آورد. نبی هر چه تلاش کرد نتوانست خود را خلاص کند دست و پاهای بلند غلامرضا مثل ریشه درخت چنار دور بدنش پیچیده بود و رهایش نمیکرد هر دو زور میزدند لحظه ها به کندی میگذشت و نبی از نفس افتاده بود به سختی دست وپا میزد تا شانه اش به زمین نچسبد. تماشاگرها از جای خود بلند شده بودند و منتظر پیروزی غلامرضا بودند. هر دو کشتی گیر عرق کرده بودند، دیگر چیزی به پایان مبارزه نمانده بود که نبی به زحمت گفت غلام جان مادرت ولم کن آبرویم میرود.

غلامرضا با تعجب پرسید آبرویت میرود؟!

نبی با التماس گفت نوکرت هستم، ولم کن. شانه هایم را زمین نزن. بازوهای غلامرضا سست شد دلش نیامد شانهای نبی را به زمین بزند.آهسته رهایش کرد واز جا بلند شد.نبی که وانمود میکرد کمرش درد گرفته است به سنگینی از جا برخاست و چهره درهم کشید . تماشاگران گیج شده بودند. انها دوست داشتند غلامرضا شانه های نبی را به زمین بچسباند و قدرت خودر را به رخ او میکشید. این جا بود که پچ پچ ها شروع شد. بعضی ها میگفتند: دل غلام سوخت. چند نفر دیگر می گفتند: از نبی ترسید. اما غلامرضا بدون آن که به این حرفها اهمیت بدهد لباس پوشید وبه طرف خانه به راه افتاد. وقتی قیافه نبی پیش چشمش مجسم میشد از این که پشت او را به زمین نزده بود احساس آرامش میکرد از کار خودش راضی بود ...

نزدیک خانه که رسید به نظرش آمد چند نفر در حال رفت و آمدند با عجله خود را به آنجا رساند اول وسایل خانه را دید بعد پدر و مادر و خواهرها و برادرهایش را که بلاتکلیف اطراف وسایل ایستاده بودند به مادر رو کرد و گفت: چه اتفاقی افتاده است..... ادامه دارد.......

دوستانی که مایل به خرید این کتاب هستند در قسمت نظر سنجی اعلام کنند.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 23 مرداد 1396 03:32 ب.ظ
Its like you read my mind! You appear to know a lot about this,
like you wrote the book in it or something. I think that you could do with a few pics to drive the message home a little bit,
but instead of that, this is fantastic blog. An excellent read.
I'll definitely be back.
شنبه 2 اردیبهشت 1396 09:20 ب.ظ
Hi this is kinda of off topic but I was wondering if blogs
use WYSIWYG editors or if you have to manually code with
HTML. I'm starting a blog soon but have no coding expertise so I wanted to get advice from someone with
experience. Any help would be enormously appreciated!
سه شنبه 29 فروردین 1396 02:32 ب.ظ
I enjoy reading through an article that can make men and
women think. Also, many thanks for allowing for me
to comment!
جمعه 5 دی 1393 11:48 ب.ظ
سلام از وبلاگتون دیدن کردیم
از شما رسما دعوت میکنیم تا در شبکه ما عضو شوید و مطالبتان را به اشتراک گذارید تا بقیه هم استفاده کنند
منتظر حضور شما دوست عزیز هستیم!

با تشکر
مدیریت شبکه اجتماعی فیس پلاک
شنبه 22 آذر 1393 09:03 ق.ظ
سلام مطالب وبلاگتو دیدم بسیار زیبا بود .اگه یادتون باشه دفعه قبل درخواست تبادل لینک داده بودم . خوشحال میشم منو با نام ""نایسر دایسر پلاس"" لینک کنی . بعد از اینکه لینک کردی خبرم کن تا با افتخار لینکت کنم
پنجشنبه 24 مهر 1393 06:39 ب.ظ
سلام وبلاگت قشنگه!

من بازی های آندروید زیادی توی وبلاگم گذاشتم

حتما بیا دانلود کن و نظر برام بذار!

ممنون
جمعه 28 شهریور 1393 01:32 ب.ظ
سلام دوست عزیز! وبلاگت خیلی زیباست!

یک پیشنهاد عالی برای کسب در آمد از وبلاگت دارم.

سیستم کسب درآمد پاپ من

ثبت شده در ستاد ساماندهی

نرخ هر آی پی = از 60 تا 150 ریال

پاپ آپ اول = 30 ریال و دومی 30 ریال

تسویه حساب منظم و هفتگی

اول از طریق لینک زیر ثبت نام کنید

بعد از ثبت نام وبسایت خودتون رو ثبت کنید

بعد یک کد در قالب وبلاگتون قرار میدید

بعد به ازای هر بازدید کننده 60 تا 150 ریال دریافت میکنید

از طریق لینک زیر ثبت نام کرده و شروع به کسب درآمد کنید!

پرداخت منظم و شمارش بالا از مزیت های سایت ماست

کافی است امتحان کنید!

مطمئنم خوشتون میاد و راضی خواهید بود!


لینک ثبت نام :
http://popman.ir/user/signup/ref:437

منتظرما!

چهارشنبه 26 شهریور 1393 01:10 ق.ظ
سلام

آقا کم پیدایی هااااا ! مطلب خیلی کم می گذارید

گفته بودید شما هم ساکن استان بزرگ اصفهان هستید لطفی بکنید و از مشکلات و کمبود هایی که در شهرستانتان دارید بگویید و یا آنها را برایم بفرستید.

ما همه با همیم به امید تحقق رویاهایمان

متشکرم
یکشنبه 23 شهریور 1393 04:09 ب.ظ
سلام من مایل به خرید این کتابم میشه
یکشنبه 23 شهریور 1393 02:52 ق.ظ
زیبا و دلنشین بود داستانی از مردانگی و پهلوانی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آموزش کشتی
ورزش اصولی
درباره وبلاگ

در این وبلاگ آموزش هایی در راستای ورزش کشتی خواهید دید امید وارم با ارسال نظرات خود ما را یاری نمایید

مدیر وبلاگ : s nag
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
نظر شما درباره وبلاگ چیست؟






برچسبها
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :